ArtinArtin، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

شازده کوچولوی ما

بدون عنوان

عزیزم آرتین جان دیگه حرف زدنت بهتر شده، دو کلمه را میتونی بگی. خیلی چیزا یاد گرفتی، مامان پاش (پاشو)، آب بازی، بدو، صندلی، happy، baby،کن وود، شام هم، بشین، پات، تاب،شامپو، فرمون، ماشین، چیلید(کلید)، اسب، شیرین(لیمو شیرین)، کیوی، آب پو(آب پرتقال)، دند(دنت)، ماهی،پیشی مومو و خیلی چیزای دیگه هر روز که از خواب بیدار میشی سراغ بابا را میگیری بعد ماشین و فرمون. وقتی ازت میپرسم آنا  یا خاله ها ... کجان؟ انگشتتو میزاری روی لپت یعنی اینجا نیستن . هر وقت زمان زیادی بابا رو نمی بینی میایی و دستت رو میبری بالای سرت میگی: مامان؛ بابا هوا؟ ( بابا با هواپیما رفته؟)و وقتی من میگم نه سرکاره خوشحال میشی و میخندی خوشحالم که سرحال وشاد هستی عزیزم، ...
9 اسفند 1391

21 ماهگی آرتین

یک ماه دیگه گذشت و شازده کوچولوی من یکم بزرگتر شده، هر روز که میگذره عشق من و بابایی برای تو پسر خوبم زیادتر میشه. سلطان قلبم تو هستی تو هستی ... ... بی تو چه کنم من.   این آهنگی که هر وقت میخوای بخوابی بابایی برات میخونه، و وقتی میرسه به آخرش تو با چشمای پر از خواب میگی؛ بااازم   پسر فهمیده و خوبم از این که خداوند تو رو به ما داده شاکریم... شازده کوچولوی من دوستت دارم     ...
9 اسفند 1391

پیشرفت

عزیزم آرتین جان دامنه لغاتت زیاد شده دیگه هر چیزی که میگیم تکرار میکنی اسم میوه ها، اشیاء، غذاها و هر چیزی که ما میگیم کم کم یاد میگیری و تکرار میکنی توپ بازیت بهتر شده به خوبی با پا شوت میکنی بازی چی با چی را یاد گرفتی عکس حیوانات را سر جاشون میزاری بعدش میگی دست یعنی تشویق کنید. به راحتی از صندلی بالا میری و خودت میشینی. سایه را میشناسی موقع خواب اسم همه اونایی که میشناسی را یکی یکی میگی.  
21 دی 1391

دی ماه

امروز 17 دی ماه فرصتی پیش آمد برای نوشتن، عزیزم آرتین جان خیلی وقت که چیزی ننوشتم یعنی وقتش نبود. برات بگم گلم الان شهر بابکیم پیش بابایی 15 روز که اومدیم اینجا دیگه آخرای پروژه کاری بابا تو شهر بابکه اگه خدا بخواد آخر این ماه برمیگردیم کرج. نمیدونم از کجا شروع کنم! آره عزیزم از واکسن 18 ماهگی بگم: 6 آذر درست فردای روزی که بابایی برگشت شهر بابک و ما پیش آنا بودیم، با خاله مهین بردمت برای واکسن یکم منتظر شدیم بعد نوبت رسید اولش گریه کردی ولی بعد آروم شدی آوردم خونه النا هم اومده بود کلی بازی کردی تعجب کردم انگار واکسن نزده بودی بعد استامینوفن دادم و ناهار که خوردی خوابیدی 1 ساعت نگذشته بود که که از درد بیدار شدی دیگه همش گریه میکردی از بغ...
20 دی 1391