پایان سال 1391
آرتین جان از روزهای آخر سال برات بگم: 15 اسفند از شهر بابک برگشتیم بالاخره کار بابایی در اون شهر به اتمام رسید. خونه به نظافت اساسی نیاز داشت دست به کار شدیم و یک هفته طول کشید تا خونه کوچیکمون تمیز بشه در این اوضاع مهمون هم برامون رسید رضا پسر عموت بعدش هم شیوا و شاهرخ اومدن ....
24ام راهی شدیم بریم پیش آنا عیدو پیش خانواده باشیم، شب رسیدیم شهرستان کلی ذوق کردی آنا رو دیدی البته فرداش همه خاله ها اومدن دیدنمون، خاله پری هم با بچه ها اومدنو خونه آنا باز هم گرم و صمیمی شد. آنا جون که سر از پا نمی شناخت خوشحال بود که همه دور هم جمع شدیم. صفا و گرمی خونه به وجود آناست از وقتی که پدربزرگت رفت همه دلخوشیمون شده آنا....
عزیزم آرتین، بازی تو حیاط مادر بزرگ با بچه ها شاد و سرحالت کرده بود، مگه میتونستم از حیاط بیارمت تو خونه، سه چرخ ات هم هنوز خونه آنا مونده و باهاش کلی بازی کردی و سوارش شدی... خلاصه بهت خوش میگذره و کم کم داریم به تحویل سال نزدیک میشیم. 27ام هم یک تولد دست جمعی برای کیمیا، کیانا و تینا گرفتیم چون تولدشون با تحویل سال و دیدو بازدید تداخل میکرد، اون روز با وجود سرماخوردگی که داشتی زیاد اذیت نکردی فقط من از جام تکون نخوردم که شما با خیال راهت دورو ور من بازی کنی...
اینم از پایان سال 91


پایان سال 1391
