قصه تولد
قصه تولد شازده کوچولوی ما آرتین 
امروز 14 تیر 1391 ساعت 2:55 ظهر من تونستم دست به قلم بشم و از آرتینم مسافر کوچولو بگم.
بالاخره بعد از 1 سال آرتین از گریه افتاد. چه روزهای سختی را داشتیم؛
7 خرداد 90 دمدمای صبح حال مامان بد شد، شهرستان بودیم پیش آنا. قرار نبود به این زودی بیایی، 36 هفتگی زود بود.بابایی هم پیشمون نبود.
آنا خاله جونو خبر کرد رفتیم بیمارستان. بعد از کلی تحت نظر بودن ضربان قلبت رفت بالا ، خاله تصمیم گرفت بریم اتاق عمل و آرتین کوچولو ساعت 12:40بدنیا آمد. چون زود اومدی بستری شدی مشکل تنفسی داشتی، همه رفتن دیدنت بابایی هم 12 شب خودشو رسوند. آخر از همه من دیدمت یعنی فرداش چون حال من هم خوب نبود.
10 روز بیمارستان موندیم (زردی هم داشتی) بماند که چه سخت گذشت! بالاخره آخر خرداد برگشتیم خونه. تو همش گریه میکردی و چسبیده بودی به من همش شیر میخوردی، هیچ چاره ای نداشتم. اصلا خواب نداشتیم. کارمون شده بود دکتر رفتن و آزمایش دادن؛ نتیجش دو شن ریزه در کلیه چپ و آلرزی شدید که رژیم سفت و سختی را شروع کردیم با اینحال تو همچنان گریه میکردی و من کلافه و درمانده 1 ماه کرج بودم 1 ماه شهرستان تنهایی برام خیلی سخت بود. همه دلشون برام میسوخت هر کاری میکردم تا آرومت کنم.
این ا سال سخترین روزهای زندگی بود ولی به خاطر عشق به تو گلم به جان خریدیم.
وزن: 3/300
قد:53
دور سر:45


قصه تولد
