ArtinArtin، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

شازده کوچولوی ما

با بای پوشک

آرتین جان یک قدم دیگه برداشتیم و بعد از 1 ماه تمرین تونستی پوشک رو هم کنار بزاری، 18 اردیبهشت دیگه کلا پوشک رفت و پسر من دیگه بزرگ شده ... میتونه بره دسشویی و کارشو انجام بده...  هر روز قدمی تازه هر لحظه بزرگ شدن هر ثانیه تازگی اینها لحظه لحظه زندگی توست عزیزم، آرتین جان زندگیم، مینویسم تا بماند لحظه لحظه رشد و بزرگ شدنت دوستت دارم و خدا را سپاس از بودنت و داشتنت     ...
30 ارديبهشت 1392

حس خوب

پسرم؛ عزیزم این روزها چه حس غریبی دارم... حس قشنگ، دوست داشتنی... این مهربانی تو، این نگاه بزرگمنشانه تو دلمو بدجوری تکون میده .. حسی دارم که نمی تونم به زبون بیارم. عزیزم، مهربانم... با تمام وجودم دوستت دارم.   از مهرت بگم آرتین جان: هر لقمه یا چیزی که میخوای بخوری سهم مامان و بابا رو میدی ... امروز مانتومو ورداشتی و بردی تو اطاق که اتو بزنی ... موقع برگشتن از خرید هم که وسایلو تو کالسکت گذاشتیم تا خونه خودت هول دادی و نمی ذاشتی من کمکت کنم... چقدر بزرگ شدی عزیزم...   چقدر خوب حرف میزنی و شعر میخونی شعرهای کیتی و موقع نگاه کردنشون همراهی میکنی و میخونی ... جمله های سه کلمه ای رو میتونی بگی و من خیلی خوشحالم و لحظه لحظه ب...
15 ارديبهشت 1392

23 ماهگی شازده کوچولو

 یک قدم تا دو سالگی   اولین چیزی که به ذهنم میرسه شعر خوندنت تو این یک ماه بود، قل دلیه  هواااااااا تجااا   مشدام نبشتم  عیدلی این شعر یه توپ دارمه، چقدر شیرینه حرف زدنت . موقع خواب شعر و چندین بار میخونی و از منم میخوایی همراهیت کنم، بعد اسم همه فامیل رو بزبون میاری میگی: تینا حوابید، مهین حوابید... اینقدر میگی تا خسته میشی و به خواب میری . همچنان عشق به ماشین و فرمون چرخوندن داری، هر چیز گردی میشه فرمونت و اونو میچرخونی، نمی دونم این چرخش اجسام چی داره و تو رو به کجا میبره که اینقدر علاقه داری   یادم باشه بزرگ شدی ازت بپرسم     هر روز که میگذره این حس دوست داشتنت عمیق و عمی...
10 ارديبهشت 1392

پایان سال 1391

آرتین جان از روزهای آخر سال برات بگم: 15 اسفند از شهر بابک برگشتیم بالاخره کار بابایی در اون شهر به اتمام رسید. خونه به نظافت اساسی نیاز داشت دست به کار شدیم و یک هفته طول کشید تا خونه کوچیکمون تمیز بشه در این اوضاع مهمون هم برامون رسید رضا پسر عموت بعدش هم شیوا و شاهرخ اومدن .... 24ام راهی شدیم بریم پیش آنا عیدو پیش خانواده باشیم، شب رسیدیم شهرستان کلی ذوق کردی آنا رو دیدی البته فرداش همه خاله ها اومدن دیدنمون، خاله پری هم با بچه ها اومدنو خونه آنا باز هم گرم و صمیمی شد. آنا جون که سر از پا نمی شناخت خوشحال بود که همه دور هم جمع شدیم. صفا و گرمی خونه به وجود آناست از وقتی که پدربزرگت رفت همه دلخوشیمون شده آنا.... عزیزم آرتین، بازی تو حی...
15 فروردين 1392

سال نو

شازده کوچولوی من سفر نو، سال نو بر تو مبارک .... امیدوارم سال جدید برای تو گل زندگیم و همه خانواده سال نیک و پر از شادی  ... باشه، بهار نو .. مبارک نزدیک سال تحویل خواب بودی ولی دلم میخواست کنارمون پای سفره باشی ... بلاخره یک ربع مونده به سال تحویل چشای قشنگتو باز کردی و من هم از فرصت استفاده کردم و دست و روتو شستم که دیگه نخوابی البته یکم بدجنسی کردم... سه تایی کنار آنا پای سفره هفت سین سال نو رو آغاز کردیم... 3، 4 روز اول به دیدو بازدید گذشت که برات خیلی مزه داده بود و هر جا میرفتیم بدون تعارف از خودت پذیرایی میکردی ...شیرین کاریات هم کم نبود صورت دختر خاله کیمیا رو گاز گرفتی اساسی... روز 5ام هم با خاله و مهموناشون راهی جلفا شدی...
15 فروردين 1392

بدون عنوان

عزیزم آرتین جان دیگه حرف زدنت بهتر شده، دو کلمه را میتونی بگی. خیلی چیزا یاد گرفتی، مامان پاش (پاشو)، آب بازی، بدو، صندلی، happy، baby،کن وود، شام هم، بشین، پات، تاب،شامپو، فرمون، ماشین، چیلید(کلید)، اسب، شیرین(لیمو شیرین)، کیوی، آب پو(آب پرتقال)، دند(دنت)، ماهی،پیشی مومو و خیلی چیزای دیگه هر روز که از خواب بیدار میشی سراغ بابا را میگیری بعد ماشین و فرمون. وقتی ازت میپرسم آنا  یا خاله ها ... کجان؟ انگشتتو میزاری روی لپت یعنی اینجا نیستن . هر وقت زمان زیادی بابا رو نمی بینی میایی و دستت رو میبری بالای سرت میگی: مامان؛ بابا هوا؟ ( بابا با هواپیما رفته؟)و وقتی من میگم نه سرکاره خوشحال میشی و میخندی خوشحالم که سرحال وشاد هستی عزیزم، ...
9 اسفند 1391